مفاخر ما، حسودان، دلسوزان و جویندگان حقیقت(از تخریب تا تمجید)
از اواخر مرداد ماه جاری(1390) تلاش هایی آغاز گردیده است تا برخی از چهره های علمی ایران تخریب گردند از جمله آنان این افراد پروفسور محمود حسابی است که گرچه نظراتی پیش از این هم در مورد ایشان از سوی افرادی مانند همین اقای دکتر منصوری مطرح می شد اما جریانی خاص به خود گرفته است. باید بر این نظر تاکید کنم که شروع این قضیه به دیدگاه ها و نظرات فردی به نام رضا منصوری که از فعالان و استادان دانشگاه شریف و نیز مسئولین وزارت علوم(معاون پژوهشی) در دوران دولت سید محمد خاتمی بوده است.
باید به این مطلب اشاره کنم که تمامی این ها هجمه جدید با نگارش مطلبی در وبلاگ وی اغاز شد به نام شیادی زیر لوای نام مرحوم حسابی، البته قبلا هم مصاحبه ها و سخنان ایشان در مورد افرادی مانند پروفسور هشترودی و ... هم جنبه هایی رسانه ای پیدا کرده بود.در کنار این مسائل عکس العمل ویکی پدیای فارسی بود که به انعکاس این تغییرات در شهریور ماه سال جاری(1390) یعنی همین چند روزه اخیر اقدام نموده است.
در مورد این قضیه نمی دانم چه بگویم ولی احساس خوبی نسبت به این روند ندارم.(ممکن است که در جریانی دیگر هم به پیش رود و مسئله ساز شود). آنچه که مشخص است خدماتی که ایشان (دکتر حسابی)در عرصه علم فیزیک به جامعه ایران انجام داده است غیرقابل انکار است، اما تخریب ایشان جای سئوال دارد؟
می توانید به صفحه ایشان در ویکی فارسی مراجعه کنید.
نکته جالب دیگر اینکه در صفحه انگلیسی این تغییرات نیست و گاها اطلاعات کامل تری هم وجود دارد!(البته به زودی تغییر می کند، باید مطلب دکتر منصوری را ترجمه کنند!)
حالا بگذریم که در این چندساله برخی البته نسبت به برخی مسائل در مورد ایشان(دکتر حسابی) که از سوی پسرش مطرح می گردید اعتراض داشتند و ان را بزرگ نمایی می دانستند!
اما توجه به این مسئله ضروری است که متاسفانه فضای علمی ایران در شرایط اخلاقی مناسب به سر نمی برد و یا نبرده است مثلا در مورد عنوان هایی مانند پدر یک علم مثلا در مورد همین ارتباطات خودمان که دکتر معتمد نژاد، با این اسم نامیده می شوند. برخی از اساتید ایشان و این عنوان ایشان را شایسته این عنوان نمی دانند(این نشان دهنده این است که نظرات دیگری در سایر محافل وجود دارد!) و آن را بذل ها و بخشش های دولت اصلاحات به نور چشمیها و گاها اساتید خود می دانند و و یا مثلا افرادی چون دکتر ساروخانی را شایسته می دانند. این توضیح می تواند این دعواها و این کشمکش ها را در فضای علمی ایران و تخریب ها به خوبی ترسیم کند.
مثلا دکتر !!! و یا اساتید دیگری که گاه افتخار خود را ترجمه آثاری از پروفسور مولانا می دانستند و به وجود ایشان و همراهی با وی افتخار می کردند حالا با توجه به حضور ایشان در کشور و نزدیکی به دولت نهم و دهم(البته اینش زیاد مهم نیست! شاید دلایل دیگری هم داشته باشد!) و یا به سایر مسائل حاضر نیستند اسمی از ایشان ببرند و حتی کتاب ترجمه شده ایشان تجدید چاپ شود و یا در درس های مرتبط کتاب ایشان را به عنوان یک منبع(چون یک کتاب برجسته مثلا در حوزه ارتباطات بین الملل است) معرفی کنند و حتی دست به تخریب وی می زنند(نمی خواهم بگویم اطلاعات داده شده در مورد ایشان که گاه جنبه های اطلاعاتی درست است و یا خیر، چون بنده دسترسی به هیچ ندارم و شایسته نظر دادن در این زمینه نیستم و بیشتر بحث علمی و جایگاه علمی فرد مورد نظر من است) نکته جالب برای من در مورد پروفسور مولانا نیز همین است که قبل از عنوان مشاوری ریاست جمهوری ایشان ، وقتی در ویکی پدیا به کارهای علمی ایشان توجه می نمودید زبان به تحسین می گشودید(چنانکه استاد ارجمند دکتر معتمدنژاد در مقاله ای که در فصلنامه رسانه رسانه در سال 1384 منتشر کردند و و به درستی و به جا تمامی تلاش های ایشان را بدون کم و کسری در امر توسعه و ارتباطات ذکر نمودند و به گونه ای اخلاقی و علمی ایشان را تبیین کردند) و اما اینک تمامی این عناوین و ... در ویکی پدیا گرفته تا سایت دانشگاهی که ایشان رشته ارتباطات بین الملل را تاسیس کرده اند(در ایالات متحده امریکا!!!) تماما حذف شده است. آری ! فضای علمی دنیا هم این چنین است.
برخی از اساتید هم می گویند: شما باید نور چشمی و رابطه ای پیر (مراد) و مرید داشته باشید که باقی بمانید! وگرنه حذف می شوید ( البته دلایل سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و جهت گیری های فکری را نباید به کنار گذاشت!!!). اینجا یاد سخنان دکتر فیاض می افتم که یک سئوال در ذهن ما ایجاد کرد که آیا تا به حال فکر کرده اید که چرا افرادی مانند حافظ در تاریخ ایران باقی ماندند در حالی که شعرای دیگری شاید از ایشان در آن دوران هم بالاتر بوده اند و هم شایسته تر و وی در تاریخ ما (تنها با یک کتاب)مانده است؟
جوابش را به خودتان واگذار می کنم.
کلمات کلیدی:
دکتر محمود حسابی، تخریب و یا واقعیت؟، دکتر رضا منصوری، دکتر معتمد نژاد، پدر علم ارتباطات، دکتر ساروخانی، پروفسور مولانا، حافظ
وقتی روشنفکران آمار را تغییر می دهند
سری جدید هفته نامه شهروند امروز که نزدیک دو ماهی است که منتشر شده است، دارد یک کارهایی برای بازسازی جریان روشنفکری انجام می دهد که قابل توجه است و در مواضع و پیش فرض های جریان فکری خودش به پیش می رود. بنده در این جا و در سایر پست ها قصدی به بازشناسی و یا بازخوانی جریانات فکری ندارم اما سعی دارم تا به تحلیلی از متون ارائه شده حداقل در بعد خود بپردازم.
شماره ای که پیش روی بنده است، شماره هشتم، مورخ 29 مرداد 1390 است. در اخرین صفحات سری جدید این نشریه، صفحه ای ایجاد نموده اند تحت عنوان زیر پوست شهر و به ارائه امارهایی از شهر تهران و البته با عنوان نظرسنجی برای اینکه بدانیم که ایرانی ها!!!!!(تهران=ایران) فلان کار را و یا ... چگونه انجام می دهند و ... که در این شماره موضوع اوقات فراغت را مدنظر قرار داده اند. البته در پایین صفحه هم گفته اند جامعه اماری ما شامل 100 نفر بوده که 57 درصد مرد و بقیه زن بوده اند. البته باز کاری ندارم که این نظرسنجی درست انجام شده و یا نه و اصلا سئوالات اصلا چگونه بوده. نکته مهم دقت بنده در شکلی است که مربوط به یکی از سئوالات البته اگر و اگر بپذیریم این امارها درست است و یک جامعه 100 نفری می تواند تهران یا ایران را توصیف کند! در یک سئوال با عنوان منطقه ممنوعه بیان شده است که با وجود ممنوعیت نگهداری ماهواره، بسیاری از ان استفاده میکنند. این استفاده تا چه حد است؟
درصدها بیان شده: 13درصد نمی بینند. 13درصد کم، 30درصد متوسط و 53درصد زیاد. اما نکته جالب این است که شکل چیز دیگری را بیان می کند!

نکته جالب در تصویر اندازه دو درصد 13 درصد می باشد که یکی بزرگ و دیگری کوچک است!
کلمات کلیدی: روشنفکران، شهروند امروز، آمار، تهران=ایران!!!
پیوندهای مفید:
مرکزآمار ایران(می خواستم لینکش را بگذارم اما دیدم سایتشون خراب است!)
درباره زیرپوست شهر!!!!!
ممکن شما در نتیجه گری وو حتی نوع تفکرتون، یک ساختارگرا باشید که فکر کنم همه یه جوری هستند اما شدت و ضعف دارد و در طف دیگه عده کمی پساساختارگرا.
این را برای این گفتم که نتیجه ای که شما از روایت "از بنفشه تا عدالت" می گیرید ممکنه متفاوت باشد(خطاب به پساساختارگراها، البته ساختارگراها هم در حیرت اند). اما روایت ما:
یادم می آید زمانی که خیلی کوچک بودم توی کوچه و محله زندگیمان که اتفاقاً بن بست بود، هیچ اسمی بهش داده نشده بود شاید بدلیل اینکه تازه شکل گرفته بود هر چند می گفتند قدیما دارای جلال و شکوه و آبادانی عجیبی بوده(البته منظورم منطقه جغرافیایی می باشد!)
حالا بگذریم. شاید سوم و یا چهارم دبستان بودم، دیدم یک روز تعدادی از بچه های کوچه دور هم جمع شدند، توی این جمع از کوچک کوچک گرفته تا یک کمی بزرگ وجود داشت، هم دختر و هم پسر . این کار یک ساعتی فکر کنم طول کشید بعد یکی از بچه ها گویی نتیجه جمع را می خواست اعلام کند یک تکه چوب را برداشت و در حالی که از نردبانی بالا می رفت در ورودی کوچه تابلویی نصب کرد. روی آن نوشته شده بود کوچه بنفشه.
آره بچه ها به این تصمیم رسیده بودند تا اسم کوچه را بگذارند، کوچه بنفشه البته مادرانشون که بعد از ظهری توی کوچه از کارهای روزانه منزل خسته شده بودند هم شاهد این رویداد بودند.
این گذشت، پیش خودم نمی دانم دقیقا چه مدتی، ولی به هر حال باز نمی دانم کسی توی نامه ای که در احتمال قریب به صفر نوشته اسمی به کوچه داده یا نه( باز مهم نیست) اما این را می دونم که شهرداری چند سال بعد آمد و اسم کوچه ما را کرد عدالت، برای چی نمی دانم.
از اون به بعد اسم کوچه شد عدالت، به نظرم همه منتظر بودند تا عدالت بهشون داده بشه هر چند که اسمش مهم نباشه، فقط یک چیزی باشه! اصلا کسی دغدغه اش را نیز نداشت. ولی حالا کوچه صاحب یک نام شده بود.
وقتی با خودم فکر می کنم می گویم شاید خیلی از این بچه ها که در تغییر نام حضور داشتند اصلا یادی از بنفشه هم توی ذهنشون نباشه اما هنوز برای من مهمه، چون می دانم که یک تعدادی دوست داشتند اسم کوچه به معنای واقعی بشه بنفشه، حالا واقعا اسم اون کوچه بنفشه بوده که شده عدالت و یا باید بازهم شاهد باشیم که برامون تعیین کنند عدالت.
نمی دانم ولی می دونم اگر من هم یک وقت می خواستم برای کوچه خودمون اسم بگذارم اصلا به فکرم نمی رسید بگذارم عدالت بلکه بنفشه احتمالش بیش تر بود.


